روزای انتظار
من و بابا خیلی کم حرف میزدیم خب بابات یه پسر باحال بود مودب بود سال 3 پزشکی متولد1363 اهل بابل
من ازش خوشم میومد
من اهل زاهدان بودم ترم اول شیمی محض متولد 1366
من سال گربه و بابات سال موش
ما شبا ا صبح با هم حرف میزدیم و خسته نمیشدیم
اشناییمون تو مهر ماه بود و بابا شب یلدای همون سال گفت که اگه قبول کنم میخواد با هم ازدواج کنیم منم قبول کردم در حالی که میدونستیم تو این راه سختی های زیادی میکشیم
خوب یه سال همین جوری گذشت و تابستون سال 84 بابا با مامان بزرگ و بابا بزرگ اومدن زاهدان
ولی مامان و باباش مخالف ازدواجمون بودن همینطور بابا و مامان من ..........
خوب این مهمونی اجباری به خواسته ی والدین تو بود در حالی که والدین ما بهش راضی نبودن هر جوری بود تمام شد و ما جون سالم به در بردیم
عزیزم ما 6 سال سختی کشیدیم تا خونواده هامون راضی بشن و عاقبت فروردین 1388 روز 6 ما به هم رسیدیم عمه سیما و رودابه همراه مامان و بابای بابا اومدن اما واسه عروسی نموندن چون تاریخ عروسی با برنامه ریزیشون جور در نیومد ولی روز عقد پیش ما بودن و عمه سودابه هم نتونست بیاد ولی ما ازدواج کردیم
با کلی عشق و از کنار هم بودن لذت میبردیم جام شادیمون هر چی مینوشیدیم خالی نمیشد بابا بعد از 7 روز یعنی 14 فروردین منو تنها گذاشت برگشت بابل چون باید تو بیمارستان حاضر میشد
ازدواجمون ساده بود خیلی ساده تر از اون چیزی که فکر کنی مهمونامون اخرش 60 نفر هم نشدن چون بابا بزرگ خرج ازدواج و داد و اون هم یه بازنشسته بود ولی خیلی دستش باز نبود نمیدونی واسه همینم چقدر منو بابا تحت فشار بودیم همه دائم دعوا میکردن ولی به هر حال ارامش بعدش تمام خاطرات بد رو از یاد ما برد
بگذریم بابا رفت و من با دریایی از خاطرات خوب و بد تنها بودم حالا حسابی وقت داشتم تا رفتار دیگران تجزیه کنم و راجب اونا تصمیم بگیرم حالا که به اون روزا برمیگردم میگم ای کاش واسه دیگران از اولش تو زندگی ارزشی قائل نمیشدم اینا رو به تو میگم تا بدونی ادم نباید به خاطر حرکات بد اطرافیانش خودشو اذیت کنه چون اونا شب سرشون میزارن رو بالش و بدون اینکه بهت فکر کنن میخوابن و ارومن پس تو هم اروم باش چون خدا وجود داره و هر کس هر کاری بکنه خدا بدون توجه به موقعیت و سنش جوابشو میده


روزای انتظار
