سپهرسپهر، تا این لحظه: 16 سال و 2 روز سن داره

WHAT DREAMS MAY COME

قصه ی مامان و بابا

1390/2/16 12:45
نویسنده : memol
568 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزم از امروز میخوام داستان زندگیمو واست تعریف کنم و هر روز یکمیشو واست بنویسم

شاید وقتی این مطالب رو میخونی بزرگ شدی و واسه خودت اقا شدی ولی بدون ماما فقط با طپش قلب تو ارامش پیدا میکنه.

قصه از جایی شروع شد که......

سال 1384 بود من تازه وارد دانشگاه شده بودم شیمی محض رشته ای که چندان علاقه ای بهش نداشتم ولی خوب چه میشد کرد ...من درگیر یه مسئله خانوادگی بودم یه ماجرا .

اما به خیر گذشت و با کمک دایی تونستم خلاص بشم از یه ازدواجی که شاید میرفت تا ارزوهامو تبدیل به حسرت  بکنه و حس لمس عاشقی رو ازم بگیره رها شدم و دوباره شروع کردم 

اره داشتم درس میخوندم و سرم تو درس بود و درس و درس و درس 

با بابایی اشنا شدم همون سال بود ما به هم علاقه پیدا کردیم و ماجرای یه عشق پر شور 5 ساله شروع شد که هر روزش یه ماجرا داشت .....

الان بهت نگاه کردم خیلی معصومانه خوابی من دارم تایپ میکنم و بابا هم خوابه ...

واسه امروز کافیه فردا داستانو ادامه میدم دوست دارم پسرم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)